آغاز

مطالعات فرهنگی و رسانه ای

هويت چيست ؟

        آنچنانکه در چشم ديگران جلوه مي کنيم و يا تا چه حد از ديگران تفاوت داريم و يا شباهت ما با ديگران چگونه است ؛ ناشي از هويتي است که براي خود ساخته ايم . ”هويت“ درک ما از اين مطلب است که چه کسي هستيم ؟ ديگران کيستند و از آن طرف درک ديگران از خودشان و افراد ديگر چيست؟هويت با ارتباطي که با مکان و زمان شخص پيدا مي کند ، شناسنامه فرهنگي افراد را تشکيل مي دهد و بازي اي است که در آن رودررو انجام مي شود . بدون هويت ، جامعه اي در کار نيست.

 هويت ؛ فرايندي است که در آن امر جمعي و فردي در يک قالب جاي مي گيرند و ديالکيتکي است دروني و بروني که حاصل شناسايي است از سوي مجموعه تعميرات فرهنگي (Cultural Intentions) مانند اخلاق محدود مي شود . هويت داراي خاستگاهي است که از بيرون تحميل مي شود و ما آن را بي آنکه فرصت انتخاب داشته باشيم تصاحب مي کنيم . اما هويت حقيقي نوعي آفرينش است که فرهنگ خودرا استعلا بخشيم .

رابطة هميشگي ما با جهان و ديگران که رابطه اي متامل و با واسطه است ، هويت ما را تشکيل مي دهد ما با کسب شناخت هايي که از منابع گوناگون بدست مي آيد وجود خود را غنا مي بخشيم و اين شناخت ها هويت ما را نيز مي سازد .

هويت بدون خود نيز ناموجه است .هويت اجتماعي ما حاصل فرايندهاي دروني خود ما نيز هست و در کنار ذهن که منبع فرهنگ است به هويت ما شکل مي دهند . ذهن و خويشتن دو گردابي هستند که در هويت جاري هستند و آنها از ديدگاه ”جنکينز“ بايستي در چا رچوب الگوي دروني ـ بروني فهم کرد.           (جنكينز1381 : 65 ) 

منطق همه تعيين هويت ها، اعم از فردي يا جمعي ، کنش متقابل شباهت ها و تفاوت‌هاست . اينکه تا چه حد به ديگران شباهت داريم واينکه تا چه حد از ديگران در رفتارها، نگرش ها،سبک ها متفاوتيم. جهاني شدن به نوعي شبيه سازي بيشتر افراد است لذا نزديک شدن هويت ها به يکديگر است . در هويت همه انسانها ازبعد خصايل و منش هايي شبيه هم هستند و از بعد اعمال رفتارهايي با يکديگر تفاوت دارند ، پس هويت ساختة جامعه انساني است . ما از طريق لايه بندي هاي اجتماعي ،مقررات متمايز ، متفاوت از ديگرانيم و از طريق زيستن و در تاريخ و زمان مشابه ،محيط اجتماعي يکسان ،قوميت هاي يکسان فضاي روان شناختي يکسان ، شباهت با ديگران داريم .

از ديدگاه جنکينر ،هويت اجتماعي انعطاف پذير است و از درون فرايندهاي دو سويه شناخت متقابل که اغلب در موقعيت احتماعي مشخصي رشد دارند سر برمي آورند . هويت هايي که در اوان زندگي اختيار  ميشوند در قياس با هويت هايي که متعاقب آن کسب مي گردد ، مقتدرانه تلقي مي شوند. (1381 : 104 )

همچنين جنکينز متذکر مي شود که اگر چيزي به نام سرشت انسان وجود دارد باشد بايستي آن را در هويت و خويشتن جستجو کرد .( همان ، 290 )

هويت سرچشمة معنا و تجربه براي مردم است ، همانطور که کالهن (Calhaun)  مي نويسد ما هيچ مردم بي نامي نمي شناسيم ، هيچ زبان يا فرهنگي سراغ نداريم که بين خود و ديگري ، ما و آنها تمايز بر قرار نساخته باشد .هويت،فرايندمعنا سازي بر اساس يک ويژگي فرهنگي يا مجموعة بهم پيوسته اي از ويژگيهاي فرهنگي که بر منابع ديگر اولويت داده مي شود است ، هويت متمايز از نقش بوده و نقش ها معناي خويش را از نهادها مي گيرند ولي هويت از فرايند فرديت خود فرد است . ( کاستلز ، 1380 : 22 )

هويت شخص ، شکل دهندة مسيري است که بايد آن را طي مدتي که طول عمر ناميده مي شود و از لابلاي قرارگاههاي نمادين تجدد بپيمايد. ( گيدنز، 1378 : 32 ) هويت بر خلاف خود ، به عنوان پديدة عام ، مستلزم آگاهي بازتابي است . هويت ،در واقع همان چيزي است که فرد چنانکه در اصطلاح  خودآگاهي آمده است به آن آگاهي دارد . به عبارت ديگر هويت شخص‌، چيزي نيست که در نيتجه تداوم کنش هاي اجتماعي فرد به او تفويض شده باشد ، بلکه چيزي است که فرد بايد آن را به طور مداوم و روزمره ايجاد کند و در فعاليتهاي بازتابي خويش مورد حفاظت و پشتيباني قرار دهد (همان  1378 : 81 ).

هويت سازمان دهندة معناست و نقش سازمان دهندة کارکردهاست و معنا به منزلة يکي شدن کنشگر اجتماعي  با مقصود و هدف کنش وي است . افراد مصالح هويت سازي را يا مواد خام را مي پروانند ومعناي آن را مطابق با الزامات اجتماعي و پروژه هاي فرهنگي که ريشه در ساخت اجتماعي و چار چوب مکاني و زماني آنها دارد از نو تنظيم مي کنند( کاستلز ،1380 : 24 ).

جنکينز ، هويت را دنيوي ترين و در عين حال شگفت انگيز ترين چيز ها ميداند که خصيصة همة انسانها به عنوان موجود اجتماعي است و ريشه آنها در شباهت ها و تفاوتهاي ميان انسانها مي داند. وي مي‌افزايد ”هويت اجتماعي همانند معنا ذاتي نيست و محصول توافق و عدم توافق است ، زندگي اجتماعي انسان بدون وجود راهي براي دانستن اين که ديگران کيستند و بدون درک از اينکه خود ما کيستيم غير قابل تصور است . ( 1381 : 28 ) .

هويت اجتماعي يك بازي است كه در آن رو در رو بازي مي شود .هويت اجتماعي درك ما از اين مطلب است،كه چه كسي هستيم و ديگران كيستندو از آن طرف درك ديگران از خودشان و افراد ديگر چيست ؟

از ديدگاه ”برگر و لاكمن“ ، هويت يكي از اجزاي اصلي واقعيت ذهني و مانند هر گونه واقعيت ذهني در رابطه اي ديالكتيكي با جامعه قرار دارد . هويت در اثر فرآيندهاي اجتماعي تشكيل مي شود . پس از متبلور شدن باقي مي ماند ، تغيير مي كند و يا حتي در نتيجه روابط اجتماعي از نو شكل مي گيرد.(1375 : 236 )

     هويت از ديدگاه اين دو دانشمند ، پديده اي است كه از ديالكتيك ميان فرد و جامعه سر بر مي آورد . انواع هويت از سوي ديگر فرآورده هايي هستند اجتماعي كه عناصر نسبتاً ثابت واقعيت اجتماعي عيني به شمار مي روند ... نظريه هاي مربوط به هويت ، هميشه در يك تعبير كلي تر واقعيت ريشه دارند . در درون حوزه نمادي و توجيه گري هاي نظري آن ساخته مي شوند وبا تغيير سرشت اين توجيهات تغيير مي پذيرند. (همان ، 237)

     از ديدگاه جانسون (2003)هويت هرگز پروژه تمام شده اي نيست .مسئله اي كه زيمل از نقطه نظر جامعه شناسي درباره آن بحث كرده است . از ديدگاه زيمل ، ما همه تكه‌هايي از يا کوششهايي با هويت خودمان هستيم . از اين رو منش شخصي ما، تنها به صورت فردي تجربه شده نيست ، بلكه به طور گسترده‌اي در چشمان ديگران نيز وجود دارد . ما هرگز نمي توانيم هويتمان را داشته باشيم .

هويت فرآيندي است كه در طي آن فرد به شناسايي خويشتن و ديگران مي پردازد و در اين ديالكتيك دروني – بروني شبكه اي از عوامل نقش دارند .در اين فرآيند فرد به موجودي تبديل مي شود كه خود را مشابه و يا متمايز از ديگران مي شمارد و چنان مي توان گفت كه به روندي از بودن و شدن دست يافته است .

       دغدغه هويت ، فرآيند هاي شناسايي است .ادغام عاملهاي دروني و بروني شناسايي كه در مسير شدن فرد روي مي دهد ، دغدغه هايي ايجاد مي كند كه بايستي به آن توجه كرد .دغدغه هويت ، هويت ثابت نيست ، بلكه فرد هميشه در حال تغيير و شدن است. آنچه دغدغه بشمار مي رود فرآيندهاي شناسايي است كه بايستي از خط مشي هاي مغرضانه جلوگيري كرد .سامان يافتن اين فرآيندها و جلوگيري از انحرافاتي كه در مسير شدن روي مي دهد و اين نقطه بحراني است كه در سنين نوجواني و جواني گاهي به بحران هويت(identity crisis ) ياد مي شود.

فرايند هويت يابي در دوران  نوجواني و رشد آن  

نوجواني دوره انتقال از كودكي به بزرگسالي است . انتقال از اخلاق ديگرپيرو و به اخلاق خود پيرو. دنياي بزرگسالان از نوجوانان توقعات تازه اي دارد كه نمي توان با رفتارها و تخيلات دوره كودكي پاسخگوي آنها بود . اين دوره را عده اي" تولد دوباره" ناميدند . زيرا دگرگونيهاي عميقي در شخصيت نوجوان پديدارمي‌گردد . فرد نه كودك است نه بزرگسال . (خداياري فرد ، 1380 : 13) .سنين نوجواني از 12 تا 18 سالگي است . اين دوره از نظر تربيت دوره نسبتاً دشوار زندگي است و يكي از بحراني ترين مراحل آن مي باشد و با بلوغ جنسي همراه است به عبارت ديگر ، بلوغ جرياني است كه زمينه اش از بدو تولد شروع مي شود و نوجواني پايان بسيار طولاني و بسيار پيچيده آن است ، كه ضمن آن نوجوانان هويت فرد را جدا از هويت خانوادگي اش پايه ريزي مي كنند.

   تشكيل هويت ، به طور عمده يك فرآيند ناخودآگاه است با اين وجود ، جوانان و نوجوانان اغلب آگاهي رنج آوري از ناتواني خود براي اتخاذ الزامات دراز مدت دارند . آنها حس مي كنند كه بايد راجع به موضوعات خيلي زياد در مدتي بسيار كوتاه تصميم بگيرند و هر تصميم از حق گزينشهاي آينده آنان خواهد كاست . از آنجايي كه پذيرفتن الزامات تا اين حد مشكل است ، آنان گاهي وارد يك دوره تعويق رواني – اجتماعي psycho social moratorium)) مي شوند . نوعي دوره انتظار ، دوره اي كه در آن شخص خود را  مي‌يابد (كرين 1379 : 173).

  پديده نوجواني با اين پرسش اساسي همراه است كه نوجوان از خود مي پرسد كه من كيستم ؟‌اين پرسش را كه چند سال ادامه خواهد يافت " جستجوي هويت" مي نامند . در واقع مساله اين است كه چه مي شود كه هيچ فردي نه مانند كساني مي شود كه قبل از او در جهان زيسته اند و نه مانند كساني كه پس از او به اين جهان خواهند آمد .( لطف آبادي 1380 :127).

    سوزان هارتر (1990 ) ، به چهار جنبه اصلي  محتواي خود انگاره را مشخص كرده است : انتخاب حرفه و نقش شغلي ، نظام روحاني و باور اخلاقي ‌؛ مجموعه اسي از نقش هاي اجتماعي در ارتباط با همسالان و خانواده و ديگر حوزه هاي اجتماعي و نقش جنسي و صميمت ازدواج (همان 9-128) .

  گام اصلي در رشد هويت ، جدا شدن خود انگاره نوجوان از خود انگاره عمومي خانواده است .در جريان جدايي از تعلقات كودكانه پيشين، نوجوان هويت جسمي و جنسي و فكري و روحي خود را باور مي كند و با كمك قدرت تفكر انتزاعي كه در اين سالها برايش حاصل شده است به ايفاي نقشهاي مستقل خويش در ارتباط با خانواده و همسالان و جامعه مي پردازد. اين هويت جديد ، بر حسب اينكه نوجوان در كدام زمينه  خانوادگي و اجتماعي و فرهنگي رشد كرده باشد و در چه شرايطي زندگي كند ، به شكلهاي مختلفي بروز مي كند و چنين است كه در هر خانواده و محله و روستا و شهر و كشور با انواع بسيار گوناگون از نمود هويت و استقلال طلبي نوجوانان بر خورد مي كنيم.

رابطه  شخصيت و هويت

شخصيت نظام تمايلي هنجاري شده اي است كه حد واسط بين نظام ارگانيك و نظام اجتماعي تلقي مي شود كه در اثر جامعه پذيري تكوين و رشد مي يابد .تمايلات نيازهاي هنجاري شده اي هستند كه طي فرآيند جامعه پذيري حاصل مي شوند . موجود انساني هنگام تولد به عنوان نظام ارگانيك چيزي جز ماشين نياز با ظرفيت بالقوه نيست .(چلبي 1381: 86)

تشكيل و رشد شخصيت از طريق تركيب نيازهاي ارگانيك با انتظارات اجتماعي در مراحل گوناگون جامعه پذيري و در برخورد با محيط هاي اثباتي ، اجتماعي و فرهنگي صورت مي گيرد . با تشكيل شخصيت اجتماع ديگر چيزي غريبه و جدا از فرد نيست بلكه جزئي از او و در اوست ، گرچه هر دو همانند هم نيستند (همان ، 87 ) .

هويت – خود يا بينش فردي (L) را يكي ازاقطاب شخصيت است .  به نظر چلبي (1375) اقطاب      تنظيم كنش ،با رسانه هاي چهارگانه نظام شخصيت عبارتنداز : هوش يا استعداد يادگيري(A) ظرفيت اجرا يا اراده (G) وابستگي عاطفي يا وفاداري (I) و هويت خود يا بينش فردي (L) .اقطاب تنظيم كنش در نظام شخصيت تنظيم رفتار انساني و نظارت را بر عهده دارد .

هوش

(استعداد يادگيري)

اراده

(ظرفيت اجرا)

بينش

(هويت – خود)

وفاداري

(وابستگي عاطفي)

                                               منبع: چلبي ، 1381 ص 88                

  از ديدگاه وي ، با دروني كردن محيط هاي فرهنگي ، بينش و هويت – خود ، براي فرد بوجود مي آيد و اين رسانه جهت رفتار را تعيين مي كند(چلبي ، همان 89)اين بدان معني است  که هويت ـ خود ، جهت رفتار را تعيين مي کند و نه خود رفتار را و اين جهت گاه ممکن است متناسب با نيازهاي شخصيتي نباشد. وابستگي عاطفي نقش نظم دهندگي هنجاري رفتار را ايفا مي کند هر قدر وابستگي عاطفي در اثر دروني کردن محيط هاي اجتماعي مختلف بيشتر باشد به همان اندازه اين قطب تعميم مي يابدو شخص را براي تنظيم رفتار خود باديگران و جمع و ملاحظه انـتـظار آنها آمـاده مـي سـازد ( همان ، 89) .

  هويت و وابستگي عاطفي به عنوان دو قطب از اقطاب چهارگانه شخصيت مطرح مي شود . شخصيت پيشرفته کسي است که داراي بينش بالا ( هويت خود) و وابستگي عاطفي ( هويت جمعي ) باشد .

  هويت ، يعني توازن ميان ، خودو ديگران برقرار کردن . هويت را همچنين  يک مرحله در چرخة زندگي مي‌پندارند و در برخي فرهنگها ، هويت را مترادف با شخصيت و اصليت آورده اند در حالي که اين دو کاملاً مترادف با يکديگرنيستند ، مفهوم هويت ،گسترده تر از شخصيت است زيرا شخصيت فقط در مورد انسان به کار مي‌رود و مورد غيراستعمال براي غير انسان ندارد در حالي که هويت ، مفهوم عامي است كه انسان و غير انسان و از جمله شيئي را نيز شامل مي شود ( شرفي 1381 : 28 ).

هستة مرکزي نظرية رشد شخصيت اريکسون را ”هويت خويشتن“ تشکيل مي دهد  .  اريکسون  نظرية فرويد  را بسط داد و معتقد است رشد شخصيت در طول زندگي از طريق مجموعه اي هشت مرحله اي ادامه مي يابد از ديدگاه وي هر کدام از مراحل حاوي يک بحران است که حول يک نحوة رويارويي سازگارانه و ناسازگارانه به مشکلات آن دوره تمرکز يافته است ( شولتز 1381 : 322 )

    از ديدگاه اريکسون جريان رشد از طريق مراحل مختلف به وسيله فرايندي کنترل ميشود که او آن را اصل اپي ژنتيک رشد (Epigenetic Principle ot Maturation) مي نامد . منظور از اين اصل آن است که گامها يا مراحل رشد به وسيلة عوامل ارثي يا ژنتيک تعيين مي شوند . اريکسون همچنين بر نقش نيروهاي محيطي يا اجتماعي تاکيد مي کند . اين نيروها بر شيوه هايي که بر اساس آنها اين مراحل معين زيست شناختي تحقق مي پذيرند ، اثر مي گذارند . پس به طور کلي رشد تحت تاثير دو عامل فطري و اکتسابي يعني متغير هاي فردي و موقعيتي قرار دارد . (همان ، 326)

هشت مرحلة رشد انسان از ديدگاه اريکسون عبارتند از :

رديف

مراحل

دورة سني

شيوة عمل

1

دهاني – حسيoral- sensory            

تولد تا 1 سالگي

اعتماد در برابر عدم اعتماد

2

عقلاني -  مقعدي               muscular - anal

 

1 سالگي تا 3سالگي

خود مختاري در برابر شک و شرم

3

حرکتي – تناسليlocomoter- genital 

3 سالگي تا 5 سالگي

ابتکار در برابر گناه

4

نهفتگي                           latency

6سالگي تا 11سالگي

کارايي در برابر حقارت

5

نوجواني adolescence                     

12 سالگي تا 18 سالگي

وحدت هويت در برابر ابهام نقش

 

6

جواني young adult hood              

18 سالگي تا 35 سالگي

صميميت در برابر انزوا

7

بزرگسالي  adult hood                    

35 سالگي تا 55 سالگي

زايندگي در برابر رگود

8

پختگي maturation                       

از 55 سالگي به بعد

يکپارچگي خود در برابر نوميدي

(منبع : شولتز ، 1381 : 8 – 327)

  اريکسون معتقد بود که مرحلة نوجواني که از سن 12 تا 18 سالگي است ،دوره اي بسيار مهم و بحراني است زيرا در اين زمان است که سئوال اساسي فرد در مورد هويت خود  (Ego Identity) مطرح مي شود . که بايد حل شود .اين يک زمان تفسير و تحکيم است که در آن هر احساسي که داريم و هر چيزي که دربارة خود مي دانيم به صورت يک کل ترکيب مي شوند . شخص بايد خود انگارة با معنايي را شکل دهد که علاوه بر پيوستگي گذشته يک جهت گيري نسبت به آينده را شامل شود . اريکسون بر اين باور است که شکل گيري و پذيرش هويت فرد تکليفي کاملاً دشوار و اضطراب زاست که در آن نوجوان بايد نقشها و ايدئولوژيهاي مختلف را براي انتخاب مناسب ترين آنها تجربه كند و يا بيازمايد . اريكسون نوجواني را به عنوان وقفه اي بين کودکي وبزرگسالي در نظر گرفت ، نوعي خوديابي(moratorium) روان شناختي که براي اختصاص دادن زمان و انرژي به آزمودن نقشها و تصاوير کاملاًضروري است. 

  افرادي که از اين مرحلة مشکل با يک احساس هويت قوي بيرون مي آيند ، آماده هستند تا با يک احساس بسط يافته از اطمينان به خود و اعتماد به نفس ، با بزرگسالي آتي خود رو به رو شوند افرادي که بتوانند به يک هويت منسجم دست يابند افرادي که يک بحران هويت را تجربه مي کنند چيزي را نشان مي دهند که اريکسون آن را ابهام نقش (role confusion ) مي نامد. آنها نمي دانند که کيستند و يا چه هستند و به کجا تعلق دارند و يا به کجا مي خواهند بروند . در نتيجه ممکن است از مسير و زنجيره بهنجار زندگي – تحصيل، شغل،ازدواج ،کناره گيري کنند و در جستجوي يک هويت منفي باشند ،هويتي که نقطة مقابل هويتي است که به وسيلة جامعه تجويز مي شود. چنين نوجواني ممکن است در يک حالت بي خبري به يک بزهکار يا فردي گوشه گير تبديل شود . با وجود اين چنين نقشي يک همانند سازي است وحتي يک همانند سازي منفي به عدم وجود آن ترجيح دارد، هر چند که به اندازة يک همانند سازي مثبت و رضايت بخش نيست ( شولتز1381 : 2-321 )

     بحران هويت به چه معناست ؟

در ميان روان شناسان ، اريکسون بر بحران هويت و آشفتگي هويت(Identity Confusion)  تـاکـيـد       مي کند . دكتر شرفي (1381) در زمينه بحران هويت مي گويد :جدي ترين بحراني که يک شخص با آن مواجه مي شود در خلال شکل گيري هويت رخ مي دهد.  اين بحران ، بدان جهت جدي است که موفقيت در رويارويي با آن پيامدي بسياري دارد شخص که فاقد يک هويت متشکل است در خلال زندگي بزرگساليش با مشکلات متعددي مواجه خواهدشد اريکسون خاطر نشان مي سازد که براي هر فردي امکان دارد بحران هويت روي دهد و منحصر به دورة نوجواني يا جواني نيست ، از نگاهي ديگر بحران هويت اين گونه تعريف شده است : ”عدم موفقيت يک نوجوان در شکل دادن به هويت فردي خود، اعم از اينکه به علت تجارب نامطلوب کودکي و يا شرايط نامساعد فعلي باشد ، بحراني ايجاد مي کند که بحران هويت يا گم گشتگي نام دارد. “ ( شرفي 1381 : 18 )

  ازنظر دكتر  ”خداياري فرد“،  بحران هويت هنگامي آغاز مي شود که فرد نتواند ارزشها ونظريات والدين را به ميزان قابل توجهي با ارزش ها و عقايد دوستان ،همسالان و ساير افراد مهم در زندگي نوجوان بپذيرد و عمل نمايد و خود نيز نداند که کداميک از اين ديدگاهها با ارزش ها و معيارهاي او تطبيق مي کند و کار هويت يابي برايش دشوار و طولاني مي گردد چون نمي تواندهويتي واحد براي خود کسب نمايد و احتمالاً دچار بحران هويت مي شود . (1380 : 42)

    از نظر احمدي (1377) در بحران هويت ، نوجوان شديداً دچار اضطراب و ناراحتي ذهني است به صورتيکه نمي تواند جنبه هاي مختلف شخصيت خويش را در يک خويشتن قابل قبول و هماهنگ ، سازمان دهد . به هنگام بحران هويت نوجوان در سه مورد يا بيشتر  از موارد زير دچار شک و ترديد است

1-   اهداف بلند مدت       2- انتخاب شغل  3- الگوي رفاقت

4-   رفتارها و تمايلات جنسي     5- تشخيص مذهبي

6-   نظام ارزش هاي اخلاقي     7- تعهد گروهي ( احمدي ،1377 : 3-29 )

رابطه  هويت و خويشتن

 خويشتن شناسي ،  معماي بزرگ زندگي ماست ، خويشتن شناسي شامل من کيستم ، به کجا مي روم ، چه مي‌کنم ، مي‌باشد ، خويشتن شناسي،  بخش اساسي هويت ما را تشکيل مي دهد . تا مادامي که نـدانيم چـه مي‌کنيم و به کجا مي رويم و از زندگي چه مي خواهيم ، نمي توانيم هويت واقعي خود را تشکيل دهيم .بايستي ياد بگيريم و در زندگي خويش تعقل کنيم و به عبارت ديگر به اين درجه از خود آگاهي برسيم که به اين سئوالات بدرستي جواب دهيم و گرنه نمي توانيم هويت واقعي خود را شکل دهيم .

هويت اجتماعي بدون ”خود“ نا موجه است . مفهوم خود با مفاهيم اجتماعي و هويتي که شخص با آن درگير است ، همراه است ، حقيقت وجود ما هماني نيست که هستيم بلکه چيزي است که از خويشتن مي سازيم آنچه فرد را مي سازد وابسته به اعمال و رفتارهاي سازنده اي است که فرد در پيش مي گيرد خود فهمي منوط به نيت باطني و اساسي تري است که در ساخت و باز ساخت مفهومي منسجم نتيجه بخش براي هويت شخص نقش دارد. (گيدنز 1378 : 112 )

    هر خود منفرد ، مرکز تجسم يافتة،  سيهري اجتماعي از خود و ديگران است . کانون آمد و شدهاي دروني – بيروني و دانمي و داده – ستانده هاي تبادلي که برخي از آنها در خود حک مي شوند و برخي نيز               نمي شوند (جنکينز 1380 : 82 ).

نقش " خود" در فرايند  اجتماعي شدن

    خود (Self) هستة اصلي نظرية شخصيت را تشکيل مي دهد و انسان به وسيله گرايش به شکوفا شدن و بهبود بخشيدن ، خود برانگيخته مي شود . ”خود عبارت از مجموعه ويژگيهايي فردي است که تفاوت فرد از ديگران و يا شباهت او به ديگران را بيان مي کند . “ ( بدارو ديگران ،1380 :31 )

از ديدگاه روزنبزگ ، خود به معني جامعيت انديشه ها و احساساتي است که فرد در ارجاع به خودش به عنوان يک شناخت عيني دارد. ( ريتزر، 1379 : 289)

از ديدگاه بعضي از انديشمندان ،اجتماعي شدن فقط حاصل تاثيرات عوامل بيروني نيست بلکه نيروهاي خود ما نيز در شکل گيري منش و شخصيت ما نقش دارند .

    بنا به نظر" اريک فروم" ،  "ما بوسيلة ويژگيهاي اجتماعي ،سياسي و اقتصادي جامعه مان شکل مي‌گيريم ، با اين حال ، اين نيروها به طور کامل منش ما را تعيين نمي کنند . ما عروسکهاي خيمه شب بازي نيستيم که به نخ هايي که جامعه ، آنها را مي کشد، واکنش نشان دهيم . بلکه مجموعه اي از ويژگيها يا مکانيسم‌هاي روان شناختي داريم که بوسيلة آنها ماهيت خود و جامعه‌مان  را شکل مي دهيم "( شولتز ، 1379 : 205 ).

      خود ، به تنهايي در اجتماعي شدن نقش ندارد، بلکه حاصل کمک کنش و مکانيسم هاست . اين تفکيک و تميزها فقط جهت تحليل علمي است . در کل،خود در ديالکتيک ميان فرد و جامعه که شامل همه موارد فوق است به رشد و نمو خود ادامه مي دهد . بازي کردن ، کار ،فعاليت داشتن و نمود خود در زندگي روزمره در پرورش خود و اجتماعي شدن آن موثر است. از ديدگاه يونگ ،چهار کنش خود را در درک موقعيت خويش کمک مي نمايند . اين چهار کنش عبارتند از احساس (Feeling) ، الهام                          (Intuition) ، ادراک (Perception) و تفکر Thinking . ( فيش و فرانک ، 1369 : 51 )

  مشكلات هويت يابي در دوران نوجواني

     جستجوي هويت، همواره با سايه‌اي از ابهام، نگراني و ترديد همراه است. نوجوان درصدد است تا در دنياي پرازدحام و شديداً متغير، جايگاه خود را بيابد و هويتي از خويش به دست آورد. نوجوانان هويت موردنظر را آن گونه كه مايل هستند، به وجود مي‌آورند و به اين سئوال هميشگي پاسخ دهند كه ما كيستيم؟ و براي چه زندگي مي‌كنيم؟(شرفي، 1374)

       نوجوانان ، آگاهانه تلاش مي‌كنند تا نقش‌هاي مختلفي را بيازمايند. به اين اميد كه نقشي را بيايند كه با آنها «تناسب »داشته باشد. در دورة نوجواني ، هويت يابي مسئله‌اي حاد مي‌شود، تا حدودي به اين دليل كه نوجوان روز به روز تغيير مي‌كند. در دوران نوجواني فرد با مجموعه‌اي از تغييرات رواني يا فيزيولوژيكي، جنسي، شناختي و همچنين تقاضاهاي شغلي و اجتماعي جديدي روبرو مي‌شود. بي‌شك چنين هويتي، غالباً محصول فرهنگ، تربيت خانواده، گرايشها و نگرشهاي آنان است، ليكن بايد توجه داشت كه نوجوان در شرايطي بعضاً به معارضه با تأثيرات فرهنگي و خانوادگي بر مي‌خيزد و درصد است از نو هويتي را بيافريند.(شرفي، 1374).

اريكسون معتقد  است كه هويت از دو راه ممكن است منحرف شود . ممكن است پيش از آنكه رشد كند تثبيت شود (يعني پيش از موعد شكل بگيرد) و يا اينكه بدون هيچ محدوديتي گسترش يابد.

 

هويت يابي زودرس

       وقفه‌اي است كه در فرآيند شكل گيري هويت ايجاد مي‌گردد. هويت يابي زودرس تثبيت زودرس تصور فرد از خودش است كه اين تثبيت در ساير امكانات و توانائيهايي كه شخص براي توصيف خود دارد تأثير مي‌گذارد. نوجواناني كه هويتشان پيش از موعد تثبيت مي‌شود ، تأئيد ديگران برايشان اهميتي اساسي دارد. عزت نفس آنان تا حدود زيادي بستگي به تأئيد ديگران دارد. در ضمن اين دسته به ارزش‌هاي سنتي مذهبي بيشتر علاقمندند و كمتر تأملي و يا فكر عملي مي‌كنند.

 عوامل موثر بر بحران هويت

      براي تشريح و توضيح بحران هويت ، نيازمند تبيين فرايند هويت يابي هستيم که فرد در مراحل رشد کسب و با آن مواجه مي شود . مطابق نظر اريکسون ،فرد در فرايند 8 مرحله اي رشد خويش هميشه با يک بحران مواجه است و بحران دوران بلوغ و نوجواني ، هويت است که در مرحله پنجم روي مي دهد. قبل از توضيح دراين زمينه ، عوامل ، موثر بر هويت يابي طر ح مي شود .

  نقش خانواده در هويت يابي  

      خانواده، بنيان زندگي اجتماعي و اولين کانون تربيت فرزندان است . نهاد خانواده اساسي ترين و اولين محيط اجتماعي شدن است . کودک از بدو تولد در دامن خانواده نشو و نما مي يابد و سپس در کنار ديگر نهادهاي اجتماعي شدن ارتباط خويش را با آن حفظ مي کند . گرچه تاثير خانواده امروزه به سبب جـابـه جـايي نقش ها کم شده است ؛ اما هيچگاه اين تاثير از بين نرفته است . از ديدگاه آنتوني گيدنز ، ”در جامعه امروزي اجتماعي شدن پيش از همه در يک زمينه کوچک خانوادگي رخ مي دهد . بيشتر کودکان انگليسي نخستين سالهاي زندگي خود را در درون يک واحد خانوادگي شامل مادر ،پدر و شايد يک يا دو فرزند ديگر سپري مي کنند برعکس در بسياري از فرهنگ ها ديگر ،عمه ها و خاله ها ،عمو ها يا دايها و نوه ها غالباً جز يک خانواده واحد بوده و مراقب از کودکان اطفال بسيار خردسال را به عهده دارند“ (1373 :85 ).

از نظر ويل دورانت ، نخستين وحدت اجتماعي که اين موجود بدان علاقه پيدا مي کند ، خانواده است و رشد اخلاق او با محبت و وفاداري به وحدت بزرگتر ها توسعه مي يابد تا آن که وطن پهناورش نيز در نظر او تنگ مي نمايد . ( کي نيا 1373 : 602 )

   خانواده ، هم محل کار و هم کانون عبادت ،هم ديوان قضا و هم مرکز تعليم وتربيت براي زندگي متعالي ، هم خود نوعي ، شيوه زندگي است . زندگي پر حلاوت و برخودار از تفاهم و تعاون متعالي محض که تنها قانون حاکم بر آن ، قانون اخلاقي و رواني و محبت و فداکاري است ( همان ، 602 )

از ديدگاه کوهن ، تجارب والدين بر توفيق بچه ها موثر است حتي با کمال تعجب مشاهده مي کنند که تجارب آنها ممکن است مانع توفيق بچه ها شود . ( سخاوت ، 1376 : 80 )

نوع ارتباط نوجوان با والدين در چگونگي شکل گيري هويت آنان موثر است . پژوهشهاي »مارکستروم آدامز" و "واترمن" و" کوپر" مؤيد اين مطلب است که نوجواناني که در حالت پراکندگي هويت هستند غالباً کساني اند که از جانب والدين خود به فراموشي سپرده شده و يا طرد شده اند . وابستگي شديد نوجوان به والدين و فرمانبري مداوم از آنان ، تسليم طلبي مقابل آنها را به همراه خواهد آورد .

     بعضي از جامعه شناسان از جمله کولي ، آژانس هاي جامعه پذيري چون خانواده را به عنوان منابع زندگي نه فقط براي افراد ، بلکه براي نهادهاي اجتماعي به حساب مي آورند. گروههاي نخستين از جمله خانواده ،گروه همبازي که روابط صميمانه و احساس در آنها جاري است ، منابع اصلي براي ايجاد نهادهاي اجتماعي شمرده مي‌شوند(توسلي ، 1370 : 298 ).

ويليام جي گود (W.G.Good) بر خانوداه به عنوان عامل اساسي اجتماعي تاکيد دارد . به اعتقاد گود اگر شخص بخواهد نهايتاً عضوي از جامعه بشود ، مسلماً بايد مهارتهاي اجتماعي و آداب و رسوم ويژة جامعه را ياد بگيرد و خانواده وظيفه دارد آنچه را جامعه از نسل جوانتر تقاضا مي کند به کودک ياد دهد . البته والدين نيز وقت زيادي را صرف اين امر مي کنند . (فخري ، 1375 : 55 )

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 18  توسط محمد حسن آغاز   |